تبلیغات
پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
بنام خدا
..
وبلاگ شهید حاج همت به آدرس جدید خود منتقل شد .
******
******
لطفا روی عبارت فوق کلیک نمایید .

از دوستانی که وبلاگ را لینک کرده بودند خواهشمندیم
آدرس لینک خود را به آدرس جدید وبلاگ تغییر دهند .
با سپاس از همراهی همه ی عزیزان .
التماس دعای خیر - یا زهرا س
بنام خدا
..
بعد از عملیات والفجر سه، در منطقه عملیاتی، به طرف خط میرفتیم. حاجی میخواست از خط بازدید كند. میگفت: «باید خودم همه جا را از نزدیك ببینم تا موقع عملیات بتوانم خود را همراه بسیجیها احساس كنم.»
در همان حالی كه داشتیم به طرف خط میرفتیم، یك هواپیمای عراقی از روبهرو به طرف ما آمد. دیدم الآن است كه ما را هدف قرار دهد. ماندم كه چكار بكنم؛ یك سنگ بزرگ كنار جاده بود كه میتوانست پناهگاه خوبی باشد. توقف كردم تا خودمان را به پشت سنگ برسانیم، ولی حاجی پرسید: «چرا ایستادی؟»
گفتم: «هواپیمای عراقی است.»
گفت: «خب باشد، مگر میترسی؟!»
گفتم: «خیلی پایین پرواز میكند، معلوم است كه هدفش ما هستیم.»
با خونسردی گفت: «لاحول و لاقوةالا بالله. به حركت ادامه بده.»
ناچار بودم حركت كنم. راه افتادم. حاجی با خیال راحت، آرام و بیخیال، نشسته بود. هواپیما به بالای سر ما كه رسید، شروع به تیراندازی كرد. چند تیر درست به قسمت عقب وانت اصابت كرد و آن را سوراخ كرد. نگاهی به حاج همت انداختم. هیچ تغییری در چهرهاش ایجاد نشده بود.
* ابراهیم سنجری
وقتی اولین فرزندش، مهدی، به دنیا آمد، حاجی جبهه بود. یك ماه بعد، به خانه آمد. در این مدت، ما به همه كارها میرسیدیم.
روزی كه آمد بچهاش را ببیند، من توی حیاط بودم. داشتم قلیان چاق میكردم. آمد كنار من ایستاد و گفت: «ننه خیلی شرمندهام، تو را به خدا مرا ببخشید.»
پرسیدم: «برای چی؟»
گفت: «نمیدانم چهطور زحمات شما را جبران كنم.»
گفتم: «مگر ما چكار كردهایم؟»
گفت: «الآن بیست و هشت روز است كه زن و بچهام را رها كردهام و همیشه گرفتاریهایم را گذاشتهام برای شما.»
گفتم: «مگر چه اشكالی دارد ننه جان، خب آنها هم بچههای من هستند.»
سرش را انداخت پایین و گفت: «ننه، یك چیز را میدانی؟»
گفتم: «چه چیز را؟»
گفت: «من آنجا توی جبهه و جنگم و شما اینجا از زن و بچهام نگهداری میكنید؛ قطعاً شما هم پیش خدا خیلی اجر دارید.»
گفتم: «من كه كاری نكردهام؛ این حداقل كاری است كه از دستم برمیآید.»
این قدرشناسی او برایم ارزش داشت. با اینكه مادرش بودم و همه این كارها را با رضایت قلبی انجام میدادم، ولی با این حال او در برخورد با من احساس شرمندگی میكرد.
مادر شهید *
بسم الله الرحمن الرحیم
..
یكبار با حاج احمد متوسلیان، حاج همت و نصرالله كاشانی به منطقه میرفتیم. توی راه، همه جا با هم شوخی میكردیم و میخندیدیم. یكی از بحثهایی كه پیش آمد و هركس به شوخی نظری میداد، بحث «اسارت» بود.
حاج احمد گفت: «من اگر اسیر بشوم، راحت میگویم كه فرمانده تیپ بودم.»
حاج همت گفت: «نه، من نمیگویم. برای این كه آنوقت اطلاعات میگیرند. برای این كه رد گم كنم، میگویم نیروی عادی بودهام.»
كاشانی، در حالی كه به حاج احمد اشاره میكرد، گفت: «من میگویم توی راه ایستاده بودم، این آقا ما را برداشت آورد اینجا. من اصلاً نمیدانم این آقا كیست و برای چه ما را به اینجا آورده!»
* امیر رزاقزاده
بنام خدا
در عملیات والفجر سه، به قرارگاه نجف رفتیم. حدود یك ربع بود نشسته بودیم كه دیدیم تلفن زنگ زد. یكی از برادران گوشی را برداشت و گفت از دفتر امام است.
برادر دیگری گوشی را گرفت و صحبت كرد. كنجكاو شدیم ببینیم چه خبر است. وقتی پرسیدم، گفتند: «در طول عملیات، ساعت به ساعت از دفتر امام زنگ میزنند و اخبار را میپرسند. نصف شب، روز و خلاصه در تمام لحظات امام میخواهند از حركات رزمندگان باخبر شوند.»
وقتی این مسأله را به چشم خود دیدیم، حالت عجیبی به ما دست داد. گفتیم: خدایا! نكند كه ما لیاقت رهبری امام را نداشته باشیم. نكند كه در ما سستی و تزلزلی به وجود آمده است كه امام این قدر دلش شور میزند و نسبت به جبهه حساس شده. وقتی دوباره پرسیدم، گفتند: «امام به جنگ حساس شدهاند. میخواهند كه در جریان مسایل قرار بگیرند و از اخبار جنگ اطلاع داشته باشند, به همین خاطر مدام از تهران تماس میگیرند.»
شهید محمدابراهیم همت *
بنام خدا
..
بارها پیش میآمد كه به قرارگاههای مختلف میرفتیم و نگهبانها او را نمیشناختند و گاهی برخورد خوبی نمیكردند، ولی حاج همت ناراحت نمیشد و به روی خود نمیآورد.
یك بار به قرارگاه ظفر رفتیم. آن روزها تازه كارتهای شناسایی را عوض كرده بودند و ما هیچكدام نتوانسته بودیم كارت جدید بگریم. موقع ورود، یك نفر جلویمان را گرفت پرسید: «چكار دارید؟»
گفتیم: «آمدهایم در جلسه شركت كنیم.»
گفت: «كارت شناسایی»
گفتم: «نداریم.»
گفت: «پس نمیتوانید داخل شوید.»
حاجی هم خودش را معرفی نمیكرد؛ هیچوقت از این برخوردها نمیكرد. ناچار از نگهبان خواستم تا مدیر داخلی را صدا كند. وقتی آمد، ما را شناخت و به داخل قرارگاه راهنمایی كرد. نگهبان كه ما را شناخت، شرمنده شد. ولی حاج همت موقع داخل شدن، رو كرد به او و گفت: «احسنت، خیلی خوب كارت را انجام میدهی. میگویم كه تشویقت كنند.»
نگهبان با خجالت جلو آمد و با او روبوسی كرد و معذرت خواست و گفت: «میبخشید حاج آقا، مجبور بودم چنین برخوردی بكنم. به ما گفتهاند كسی را راه ندهیم.»
حاجی گفت: «اشكالی ندارد. شما وظیفهات را انجام دادی و واقعاً باید تشویق شوی.»
وقتی به قرارگاه رفتیم، حاج همت سفارش كرد كه آن نگهبان را تشویق كنید.
این رفتار او برای من جالب و آموزنده بود. هیچوقت تكبر و غرور نداشت و حتی در چنین مواردی از معرفی خود خودداری میكرد و میخواست تا كار طبق روال قانونی پیش برود.
* امیر رزاقزاده
بنام خدا
شب عملیات بود. به همراه حاج همت توی دیدگاه ایستاده بودم، با بی سیم و تجهیزات.
آن شب دلم میخواست كه به همراه سایر رزمندگان جلو بروم، ولی حاجی موافقت نمیكرد. هر چه اصرار و التماس كردم، فایدهای نداشت. میگفت: «من اینجا بیشتر به شما احتیاج دارم. میخواهم تو را به این طرف و آن طرف بفرستم و كارهای زیادی دارم. باید همینجا بمانی.»
پای بی سیم نشسته بودم. شبكه حسابی شلوغ بود. همینطور كه به مكالمات مختلف بی سیم گوش میدادم، متوجه حاج همت شدم. دیدم دارد به آسمان نگاه میكند و اشك میریزد. توجهی نكردم و نخواستم كه مزاحمش بشوم.
پس از مدتی، طاقت نیاوردم و پرسیدم: «حاجی، چی شده؟»
جواب نداد. نگاهی به آسمان كردم. گفتم شاید چیز خاصی دیده است، ولی چیزی توجهم را جلب نكرد.
كمی كه به آسمان خیره شدم و مكالمات بی سیم را گوش كردم، ناگهان متوجه شدم كه قضیه از چه قرار است. ماه لحظه به لحظه رزمندگان را یاری میكرد. وقتی بچهها به رودخانه میرسیدند و نیاز به نور داشتند، ابرها كنار میرفتند و نور ماه همهجا را روشن میكرد؛ وقتی به دشت میرسیدند، ماه زیر ابرها پنهان میشد و دشمن نمیتوانست رزمندگان را ببیند.
عجیب بود. وقتی بچهها به پشت میدان مین رسیدند، همهجا تاریك شد و دقیقاً در همان لحظه درگیری شروع شد. مثل این كه كلید روشنایی ماه در دست بچهها بود. هر وقت نیاز به نور داشتند، همه جا روشن میشد و هروقت نیازی نداشتند، همه جا تاریك.
موقعی كه حاج همت پشت بی سیم.گفت: «به ماه توجه داشته باشید كه چهطور به یاری بچهها آمده.» چند دقیقه بیشتر طول نكشید كه شنیدم فرماندهان پشت بی سیم دارند گریه میكنند. اشك شوق میریختند؛ به خاطر امدادی كه از سوی خداوند به بچهها میرسید. حاج همت كه زودتر از اینها متوجه قضیه شده بود، بیشتر از دیگران اشك میریخت.
* برادر قاسمی
بنام الله
عملیات مسلمبنعقیل(ع) از خیلی جهات برای ما دارای اهمیت بود. عملیات گسترده بود و دشمن برای اینكه جلوی پیشروی ما را به سمت بغداد بگیرد، اقدام به پدافند وسیع و محكم كرده بود. اینكار، برای رزمندگان ما مشكل به وجود میآورد، ولی حضور حاج همت در میان رزمندگان تا حدودی این مشكل را مرتفع میساخت.
كار در شرایط بسیار سختی انجام میشد. در منطقه «قلعه جوق»، سمت راست «میان تنگ»، پرتگاه بزرگی بود كه از نظر تاكتیكی تصرف آن غیرممكن به نظر میرسید ولی رزمندگان، در كنار حاج همت و با لطف و عنایت خداوند، موفق شدند آنجا را تصرف كنند و این برای ما عجیب بود كه چهطور چنین چیزی ممكن است و چرا عراقیها نتوانستند مقاومت كنند.
پس از عملیات، وقتی كه تعداد زیادی از عراقیها به اسارت درآمدند، عدهای از آنها را نزد حاجی فرستادیم. یكی از اسرا میگفت: «وقتی حمله ایرانیها شروع شد، در نهایت بهت و حیرت دیدم كه فوج فوج نور به سمت ما میآید و اصلاً رزمنده و سربازی در كار نیست؛ هرچه هست نور است. در آن حالت، قادر نبودیم مقاومت كنیم و مانند طلسمشدهها، هیچ حركتی نمیتوانستیم از خودمان نشان بدهیم…»
صبح عملیات، حاج همت با شهید «حسین راحت» در ارتفاعات «گسیكه» حضور پیدا كرد و هدایت عملیات را در یكی از جبهههایی كه مسلط بر «مندلی» بود، به عهده گرفت. آتش دشمن در خط اول سنگین بود و بچهها شرایط سختی را پشت سر میگذاشتند. نیروها وقتی زیر آن آتش سنگین، حاج همت را در كنار خود دیدند، سر از پا نمیشناختند. انگار نه انگار كه باران گلوله و خمپاره از آسمان میبارد. همه از سنگرها بیرون آمدند و به طرف او دویدند. او را در آغوش گرفتند و میبوسیدند. حاجی هم آنها را بغل میكرد و سر و رویشان را میبوسید.
وقتی حاج همت به آنها ملحق شد، انگار چند گردان كمكی از راه رسیده بود و وضعیت خط دگرگون شد. بچهها توان و نیروی فوقالعادهای گرفته بودند و همه اینها ناشی از علاقه بیحد و حساب آنها به حاجی بود.
او در مقام یك فرمانده هیچوقت از رزمندگان فاصله نگرفت و همیشه در كنار آنها بود. از وقت استراحت خود میزد و پیش رزمندهها میرفت.
در همان عملیات، در قرارگاه ظفر، میدیدیم كه حاجی در یك روز چند جا حضور دارد: صبح در منطقه مشغول شناسایی بود و ظهر در كنار یك گردان، نماز جماعت میخواند و برایشان صحبت میكرد. بعدازظهر در قرارگاه بود و مشغول پاسخگویی به فرماندهان ردههای مختلف؛ شب مشغول خواندن گزارشات میشد و باز به یكی دو تا از گردانهای دیگر سر میزد و نیمه شب هم در رزم شبانه حضور میكرد. شاید لحظات آخر شب را هم به خلوت خود و خدایش اختصاص داده بود.
باور كردن این موضوع مشكل است ولی آنچه واقعیت دارد این است كه خوابیدن حاجی را كمتر میشد دید. بیشتر مواقع، در حالی كه داشت از نقطهای به نقطه دیگر میرفت، داخل ماشین استراحت میكرد. به همین خاطر، دایم رانندهها عوض میشدند و باز هم راننده كم میآمد.
* حسین الله كرم
بنام خدا
زندگی مشترك ما در جنوب آغاز شد. حاج همت، حمید قاضی را فرستاده بود تا مرا به دزفول ببرد. وسایلم را جمع و جور كردم و تمام زندگیمان را در صندوق عقب ماشین جا دادیم.
قاضی گفت: «از حالا به بعد خانه به دوشی شروع میشود.»
برایم آنچه اهمیت داشت، دیدن حاجی و بودن در كنار او بود. سختی سفر از همان ابتدا آغاز شد. هوا سرد بود و گرفته و جادهها پوشیده از برف و اینها حركت ما را كند میكرد. از طرفی، توی راه ماشین خراب شد و مدت زیادی هم به خاطر همین حادثه معطل شدیم. در نتیجه، دیرتر از آنچه كه باید، به مقصد رسیدیم.
حاج همت تمام بعدازظهر جلوی ساختمان سپاه دزفول منتظر ایستاده بود. وقتی قاضی از ماشین پیاده شد، حاجی جلو آمد و با لبخند گفت: «خدا شهیدت كند، چرا این قدر دیر كردی؟!»
بعد طرف من آمد و گفت: «برای اولین بار فهمیدم انتظار چهقدر سخت است.»
بعداز ورود به شهر، به دعوت یكی از برادران دزفولی كه از دوستان حاجی بود، سه روز در خانه ایشان بودیم. شرایط سختی بود. شهر دایم مورد هدف توپ و موشكهای دشمن قرار میگرفت و بسیاری از مردم خانههایشان را رها كرده و به خارج شهر رفته بودند. ما هم كه نه خانهای داشتیم و نه وسایل و امكاناتی.
یكی از دوستان حاجی گفت كه دو تا اتاق خالی در طبقه دوم خانهاش دارد و ما میتوانیم در آنجا ساكن شویم. دو اتاق تودرتو بود. وقتی وارد شدم، فهمیدم كه پیش از ورود ما مرغداری صاحبخانه بوده است. با همه این حرفها، بهتر از هیچی بود.
دست به كار شدم. افتادم به جان در و دیوار و كف اتاقها. بعد از چند ساعت، همهجا تمیز و مرتب بود ولی بوی بد آن هنوز باقی بود. سری به بازار كه اغلب تا پیش از ظهر باز بود، زدم. مقداری وسایل از قبیل كاسه، بشقاب، توری، استكان و یك شیشه گلاب خریدم.
گلاب مصرف در و دیوار شد تا بوی بد باقیمانده در فضای اتاق را از بین ببرد. دو تا پتوی سربازی فرش كف اتاق شد و دو ملحفه سفید هم پردههای آن. دیگر همه چیز مرتب بود.
بالاخره بعد از گذشت حدود یك ماه از ازدواجمان، سر و سامان گرفته بودیم؛ آن هم زیر بارانی از موشك و گلولههای توپ. هر لحظه انفجاری رخ میداد و شیشهها را میلرزاند.
یك روز حاجی یك چراغ خوراك پزی و یك جعبه شیرینی خریده بود. چراغ را به خانه آورد و شیرینی را میان بچههای عرب چادرنشین -كه دشمن بیخانمانشان كرده بود و ناچار كنار جاده اهواز-دزفول پناه گرفته بودند- پخش كرد. فقط چند دانه آن را كه لای كاغذ پیچیده بود، برای خودمان آورد.
با شدت گرفتن موشكباران شهر، صاحبخانه نیز به نقطه امنی نقل مكان كرد. به این ترتیب، خانه دربست در اختیار ما قرار داشت و ما زندگی ساده خود را به طبقه پایین منتقل كردیم. حاجی، به علت مشغله زیاد، اغلب شبها مجبور بود دیروقت به خانه بیاید. در نتیجه، بیشتر وقتها تنها بودم. شبها زیر نور كمسوی چراغ نفتی مطالعه میكردم. شهر، به دور از غوغای مردم، در تاریكی فرو رفته بود. فقط هر از گاه صدای انفجاری سكوت را میشكست.
یكبار حاجی سه شب به خانه نیامد. شب چهارم، حوالی ساعت دو نیمه شب بود كه دیدم در خانه را میزنند. دلم گواهی میداد كه حاجی است. وقتی در را باز كردم، دیدم كنار در ایستاده. سراپا گلآلود و با چهرهای خسته گفت: «شرمندهام. چند هفته است كه تو را به اینجا آوردهام و تنها رهایت كردهام. حالا هم كه با این سر و وضع به خانه برگشتهام.»
برای من، دیدن او مهم بود و حالا كه آمده بود، تمام غم و غصهها رفته بود.
روزهای ماه اسفند، در عین سختی، شیرین میگذشت. تا اینكه یك شب حاجی به خانه آمد. بعد از حرفهای معمولی، كمی راجع به اوضاع و احوال منطقه صحبت كرد. از لحنش فهمیدم كه چه قصدی دارد. میخواست مرا به اصفهان برگرداند و داشت مقدمهچینی میكرد. هرچه اصرار كردم كه بگذار بمانم، قبول نكرد. چارهای نبود. دوری و فراق فرا رسیده بود.
* همسر شهید
بسم رب الشهداء و المخلصین
کجایند مردان بی ادعا
من هرگز اجازه نمی دهم که صدای
حاج همت
در درونم گم شود این سردار خیبر،قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است.
شهید سید مرتضی آوینی